۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه

:)

یکهو بهت رو کند و بگوید:  باران تویی...

باران


و من لازم می­دانم هر بار، بعد از هر بارانی اعلام کنم که من عاااشق عاشق بارانم.. عاشق این هستم که زیر باران بدون چتر راه بروم.. عاشق اینکه مردم با نگاهشان بپرسند این دختره دیوونست؟ و من تنها دو نخطه‌دی‌وارانه لبخند بزنم.
عاشق این هستم که شبها بروم تا ناف از ایوان آویزان شوم و ابرها رو موشکافانه ببینم که رعد و برق را ببینم و باران خیسم کند و مامان از آنور داد بزند میفتی بیا اینور...
نـــــه! شما هم یک بار این کار را بکنید! عاشقش می‌شوید دیگر.

۱۳۹۱ تیر ۹, جمعه

ثبت دقایق تلخ فوتبالی

غمگینم چونان آدمی که تیمش نود دقیقه دوییده باشه، طرفدارش تا همون دقیقه 94 استرس و امید داشته باشه، گزارشگر تلویزیونش هی دم به دیقه حرف از گل سوم حریف بزنه و با گزارشش گند بزنه به اعصاب، و صدا و سیماش برای سانسور تماشاچیا هی گل دوم رو نشون بده ور..... در آخر هم هی حسرت بخوره که چرا اون دو تا حمله‌ ی اول آلمان به گل نرسید و.... غمگینم واقن :(
آلمان 1-2 ایتالیا... و من عاشق این آلمانم که تمام نود دقیقه رو بدون وقفه دویید و ناامید نشد.
در نهایت هم که ویوا ژرمنی

۱۳۹۱ تیر ۸, پنجشنبه

خستگی، دلتنگی، خفگی، خوش...*

1- از صبح تو اون گرما مشغول طراحی سیستم ایمنی توربین و اصلاح گزارش بودم. قرار نبود پنج‌شنبه‌م اینجوری باشه اما شد.
2- پونزده دقیقه توراه آهنگ گوش دادم. آناتما..
3- رسیدم خونه. تا طبقه سوم مانتو و مقنعه رو در آوردم، مامان درو باز کرد، دید قیافه‌م یه جور غرگونه‌ایه، با خنده گفت درو میبندم رات نمیدما، غر نزنی باز... من؟ ":|"وار اومدم و لباسامو در آوردم و غرم تو نطفه خفه شد و اشکم روون. بعد هم یه آبی به سر و صورت.
4- مامان رفت بیرون. اومدم نت. عکسای اولدوز و هنگام. اولش هیجان زده، بعد اشک... شایدم اول اشک وسطش هم هیجان زده.
5- دلم تنگ شده انقدر دلم تنگ شده که همه چیز رو تحت الشعاع خودش قرار میده.
6- گفتم که پنجشنبه به باد فنا رفت. من آدمی‌ام که اگه از یه هفته قبل یه روز برای خودم برنامه ریخته باشم و یهو هیچ بشه اعصابم به ها میره. شاید این اعصاب داغون برای همینه.
7- گزارش سیستم ایمنی هنوز مونده. ولی امروز واقن اعصاب زد. این روزا ترکیب کارو درس خوب نیست چندان. سخته
8- آلمان- ایتالیا.... آدمی‌ام که هر تیمی که تو این مراحل حذف بشه میشینم و پا به پای بازیکنانش اشک میریزم. حتی دیشب با رونالدو.... حالا شما ببین ایتالیا هم نوستول کودکیمه و چقد قراره امشب باهاش اشک بریزم.
9- میخوام ببینم آدمی هم هست که این روزنوشتای شماره‌دار من که پر از چرنده بخونه؟ ینی واقن چجوری حوصله‌تون میاد تا تهش بخونید این اراجیف ِ یه نفره‌ی غرانه رو؟ ماچ خوب :ی


* یه آدم خسته‌ی دلتنگ که کلی کار سرش ریخته و غرش تو نطفه خفه شده و نیم ساعت قبل عین ابر بهار اشک ریخته و حالا سبک شده. و در نهایت این منم! یه آدم خوشحال که امشب منتظر برد تیمشه. بعله :ی

۱۳۹۱ تیر ۷, چهارشنبه

تکه پاره‌های سرگردان

تقصیر من نبود اگر آن‌ روز تو سوختی و من تماشا کردم.
باور کن سعی کردم. مگر ایمان شرط معجزه نبود؟ من که ایمان داشتم از خاکم، به خاک می‌روم.
هر چه از تنم می‌کَندَم که شعله‌هایت را خاموش کنم، نه خبر از خاک بود نه خبر از آبی که گِلیم کرده بود
با تکه‌های گوشت و خون ِ‌داغ که نمی‌شد نجاتت داد...
آخر تو سوختی و من برای تکّه پاره‌های سرگردان خودم اشک ریختم.

۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه

عدد بده


1- میخوام برم موهامو کوتاه کنم. که چی آخه اینجوری؟ زیر مقنعه و.... بالاخره که کوتاش می‌کنم. حالا نه تا ته ولی...
2- باید برای امتحان فردا بخونم. سوال مفهومی میده. خوندن و نخوندنش فایده نداره.
3- کلی کار هست برای انجام دادن. از تمام اون چهار تا مقاله و گزارش مطالعاتی براشون نوشتن گرفته تا پروژه رباست و تز و ساخت ربات و.... اونور کانورتر هم هنوز رو هواست و کار داره. زبان هم باید شروع کنم بعد از عمری. کلی کار دیگه هم اینورا هست که ...پووووووف
4- بیست و سوم نامزدی پسر خالمه. این یه کار دیگه. بیشتر هیجان
5- هوای این شبای تابستون عالی نیست؟ رعد و برقای یهویی، کولر و...
6- چرا به جای این همه چرندگویی نمیرم سر اصل مطلب؟ تا کی قراره بین همین شماره ها گم شه؟
7- هُپ
8- گفته بودم یه موقع‌های به سرم میزنه؟ ینی خوب گفتن نداره مشخصه. اما اینورا ثبت نشده بود.
9- بحث اعتماد سازی همه جا هست. اینو میشه از آقایی که قراره برامون ربات رو بسازه و دیگه کم کم اعتمادی بهش نداریم در نظر گرفت، تا دوستیهای خودمون و.... آدمی نباید بذاره اعتماد بقیه نسبت بهش، بشه کشک!
10- ...
11- گفتم که فردا امتحان دارم. ولش کن حرفمو. بذا گم شه بین همه‌ی اراجیف دیگه همینورا..
12- حوصله و وقت ویرایش نیست. باشد که نخوانید...

خوشبختی

اینکه شبا پنجره‌ی اتاقت باز باشه و صدای جیرجیرک بیاد خیلی خاصه...
اما خاص‌تر وقتیه که خیلی بی‌مقدمه رعد و برق بزنه.

۱۳۹۱ تیر ۴, یکشنبه

هنوزم وقتی بارون میاد منو به یاد میاری؟

«پشت پنجره‌های این شهر زنان قرن‌هاست چشم انتظار ایستاده‌اند. زنان سرزمین من چشم انتظار می‌میرند...»*

*این تابستان فراموشت کردم. بهاره رهنما

۱۳۹۱ تیر ۲, جمعه

دست‌های آلوده


دست و پا می­زد و اشک می­ریخت! شب­ها! یادت که هست؟ خواب را ازمان گرفته بود. باید آرامش می­کردیم. آرامش کردیم ولی به شیوه­ای دیگر. اشک­هایش دیگر خواب و خوراکمان را ربوده بود. باید آرامش می­کردیم. حق این را نداشتیم که به همین شکل رهایش کنیم. ما نه آن قدر معمولی بودیم که بخواهیم با دعوا و قهر و این حرف­ها بگذاریمش کنار و نه آنقدر ویژه که بتوانیم تحمل دیدن اشک­هایش را داشته باشیم. باید آرامش می­کردیم.
از دیشب دارم از خودم می­پرسم نکند اشتباه کردیم؟ نکند نباید اینطور آرامش می کردیم. هرچه باشد... نمی­دانم، این هم راهی بود. در اوج تمامش کردیم تا که در حضیض دست به هر کاری نزنیم. فقط باید حواسمان باشد تا چند روز با کسی دست ندهیم، این دست­ ها بوی خون می دهند!

خیس

تو توی غذاهات کمتر پیاز بریز تا دهنت بو نده،
منم قول میدم به جای کتاب وایتکس بخونم تا فکرام تمیز شه.
*
بیا بریم... میخوام حرف آخرمو، خیس، همون اولش بهت بگم.