۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه

بگذار همین‌روز ادامه پیدا کند


«یک روز بیدار می‌شویم (توی یک گفتگوی خیلی عادی، یا توی رخت خواب با کیف ِ نشئه‌گی ِ یک خواب عمیق شبانه، یا روی صندلی با فکری سرگردان در هزار جا، یا پشت فرمان ماشین توی یک راه‌بندان) و می‌بینیم که نمی‌خواهیم فکرمان به هیچ‌جا برود، نمی‌خواهیم فکر کنیم به چیزهای نیامده و آمده و کارهای نکرده و کرده و هر آنچه که پیش یا بعد از این ممکن است اتفاق بیافتد. و اصلا نمی‌خواهیم فکری وجود داشته باشد تا یادمان بیاید هنوز هستیم و هنوز خیلی کارها می‌شود کرد.می‌فهمیم دیگر پایین‌تر از این، تحمل‌ناپذیرتر از این، ممکن نیست.
بعضی‌مان یک مرتبه بیدار می‌شویم، بعضی آهسته، و بعضی هیچ وقت. اما اگر بیدار شویم، دیگر فکر و نظر دیگران هیچ تاثیری در حال‌مان ندارد... مهم این است که خودمان جلوی آینه که می‌ایستیم چه می‌بینیم. اگر نتوانیم جلو آینه بایستیم و به خودمان نگاه کنیم، یا اگر نتوانیم با خیال‌هامان بازی کنیم، نتوانیم و نخواهیم که به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنیم، چه کار کنیم؟ شاید همان کارهایی که معشوق من کرد، یا من دارم می‌کنم.»*
  *بگذار همین‌روز ادامه پیدا کند، از کتاب سمت تاریک کلمات؛ نوشته حسین سناپور

۱۳۹۱ شهریور ۲۰, دوشنبه

مقصد واژه‌ای بیگانه بیش نیست

رفتن، ترسیدن
و باز هم نرسیدن
مقصد امّا مگر جز راهی بود که رفته‌ای؟
جز آنچه که نبودی و شدی؟
پیروزی و شکست را هجوم کدامین قالب اینچنین پایبند کرده است
که به مدالی که بر سینه نداری غبطه می‌ورزی؟

راه امّا هنوز پیچ واپیچ، منتظر ِ استواری حماسه‌وار ِ توست...
مقصد واژه‌ای بیگانه بیش نیست
شاید زاده‌ی پنداری پوچ!

:(

بی سرانجام توی فکر آسمونه
که بباره
بلکه تو قطره‌ی بارون
بتونه اشک خدا رو هم ببینه
نمی‌دونه حتی اشکم 
دیگه فایده‌ای نداره...

۱۳۹۱ شهریور ۱۸, شنبه

آدم يه جاهايي رو مجبوره*

دیشب نوشتم:  نباید اینجوری میشد که تو یه جمع رفیقانه‌ی کوچیک، هممون نخوایم که بمونیم. که تکلیفمون با آیندمون و موندن و نموندنمون مشخص نباشه.. که بترسیم.. که...

امروز عصر با هم رفتیم خرید. آخر سر آنقدر با هم به انتخاب لباس برای روزهای مختلفش خندیدیم که نیشمان درد گرفته بود. از حال کرختی و خواب‌آلود بیرون آمدم. خواب آلود برای خواب نرفتن دیشبم، که ساعتها غلت میزدم سر جایم و ذهنم به جاهای مختلف غوطه می‌خورد. 
خانه که میرسم لباسم را عوض می‌کنم.یکهو هی اشک و اشک.. اشکی که بی صدا روان است. حتی منی که میدانم برای او نماندن بهترین است. اصلن تو بگو یک سال، همین که بدانم آنجا کلی از رویاهایش محقق می‌شود برای من یعنی خود ِ شادی. همین که عکس‌های دو نخطه‌دی وارانه‌اش را از آنجا ببینم لبخندم می‌کند. 
سین هم یک سال قبل از ایران رفت. برای او هم همینطور شدم. همینطور کرخت... هیمنطور ناراحت و بغض...

به قول هـ ما آدمایی که یک روز امیدوار بودیم-میگویم یک روز چون درخود توانایی قبل را نمیبینم و همین هم اذیتم می‌کند- ، برایمان سخت است که نسبت به اینجا ناامید شویم . که یکی را دوست داشته باشیم اما برایش آرزو کنیم برود، که خوشیش را اینجا نبینیم... که وقتی تبریک تولد و سال نوی دو سال اخیر را مرور می‌کنم هر بار بهش گفتم امیدوارم سال دیگه کارای رفتنت درست شده باشه و....

از آنور وبلاگ میم را می‌خوانم که انگار فضای ایرانِ جنگ‌زده در خوابهایم را توصیف کرده و نوشته "اره دوباره موشک بارون شده و من خسته از پناهگاها و ترسای حقیرانه ی مردم از مرگ  با سیگارم از پارک وی راه افتادم که بیام سمت میدون ولی‌عصر بعد کریمخان رو برم تا برسم حسینی و بعد کافه‌کا. چرا همه ترسیدن؟ چرا هیچ کی نمیاد ولی عصر رو پیاده بالا پایین کنه؟ چرا دیگه اون آقاهه دور ِ ونک سنتور نمی زنه؟ چرا پارک ساعی خالیه؟ چرا سینما آزادی سوخته باز؟چرا میدون ولی‌عصر قیافه‌ش سیاه شده؟ این کریم‌خانه؟ کافه‌کا کو؟ چرا من تنهام؟ مهدی؟ مامان؟ بابا؟ وحید؟ اه چرا اینقدر رومانیک شدم؟:("


پ.ن: اشکم روونه. با هـ چت می‌کنم. که یهو خودم و حالم رو براش شرح میدم. که انگار بهتر میشم. بعد یهو میگه زنگ بزن. زنگ میزنم که یه آهنگ برام بذاره. سکوت.. صدای انگشتاش روی پیانو... صداش... صداش... تعجب می‌کنم. آروم میشم. ذوق می‌کنم. اشک میریزم... و نمیدونه که چقدر خوبه حس شنیدنش در اون لحظه، حس غافلگیر شدنم تو اون شرایط...
خوشی یعنی داشتن همین آدم‌ها و بس..



پ.ن2: به قول میم پست غم‌انگیز آذین لحظه درباره رفتن:
به من بگویند نام بگذار روی خودت و دور و بری‌های هم‌سن و سال، حالا یک‌دوسه‌چهار سالی بالا و پایین‌تر، می‌گذارم «نسل رفته».
فرقی ندارد که رفته باشیم از این خاک غریب‌کش، یا کسی از ما رفته باشد. فرقی ندارد که در آزوی رفتن باشیم، این‌در و آن‌در زده باشیم و از این دارالترجمه به آن صف حقارت‌بار سفارت پا کشیده باشیم، یا در آرزوی بازگشتن باشیم، برای دمی در خیابان‌های زشت و ناامن و کثیف و نمی‌دانم چرا باز این‌همه دوست‌داشتنی شهرمان قدم زدن، برای صدا و بو و خنده و گریه‌ی آشنا، برای دیدار آشنا؛ همه‌مان زخمی رفتن‌ایم.
بخشی از ما، یا چه می‌دانم، شاید تمام ِ ناتمام ما، دست کم یک‌بار پشت گیت خروجی فرودگاه کوفتی بی‌رحمی، دست تکان داده و از چشم ما، دل و دست و نگاه و جان ما، گُم شده، کم شده است.


* آقا یزدانی میفرماد: رفتن هميشه اختياري نيست، آدم يه جاهايي رو مجبوره...

۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه

گزارش کاری که با ما عناد می‌ورزد

فقط کافیه حس خوبی به یه استاد- آدم- پروژه- کار و... نداشته باشم. دیگهسمتش نمیرم.‏
یا اگه مجبور باشم انجامش بدم انقدر توش وقفه میندازم و انقدر پشت گوش می‌ندازمش که دقیقه نود برسه یا اعصاب خودم به هم بریزه و....‏
ماجرای من و گزارش آخر پژوهشگاه دقیقن همینه. حس خوبی به اون دو تا آدم تو پروژه ندارم. از موضوع هم از اول خوشم نمیومد. با وجود دکتر قبولش کردم. حالا دیگه دکتر هم نیست که به بهانه‌ی اون انجامش بدم و.... حس  مزخرفیه...‏ باید خودمو اصلاح کنم.‏

بارالها؟ قاشق داری؟!*

زندگی همین قاشق‌های یافت‌نشده‌ است برای رفتن..

*آدمی هستم که تازه کلاه قرمزی دیده و دنبال قاشق می‌گرده که گاهی وقتا در بره...:)

۱۳۹۱ شهریور ۱۲, یکشنبه

سکانس‌‌هایی از پازل ِ یک خواب

کل پیاده روی امروز عصر به خواب دیشب گذشت. سکانسایی که یهو از جلوی چشمم رد می‌شد. انگار که با هر کدومشون قرار بود پازلی که قطعه‌هاش گم شده پر بشه...
صبح یه روز سرد دی‌ماه که هوا گرگ و میش و آسمون ابری بود... دوچرخه‌ای که علاوه بر کوله‌بارم تنها چیزی بود که به فکرش بودم، که رهاش کنم و برم. رها؟ نه، میخواستم به یکی بسپرمش که جاش امن باشه.. ماشینی که بعد از مدتها اومد و بهش نرسیدم.
فضای ترسناکی داشت، استرس‌زا حتی... ولی نتونستم دلیل گریه‌های شبانه‌م رو پیدا کنم... هیچ وقت نشده به خاطر این فضا گریه کنم... حالا چه‌م شده که...‏ 

پیچش از هر طرف آزاد

به درجه ای از سلوک رسیدم که خودم رو هم می‌پیچونم...

نامردی ینی همین سازمان سنجش...


خبرای مزخرف و غم‌دار مردودی بچه های ارشد امسال، همه‌ش از گور آقا بلند میشه. از همون سخنرانیش که باید دانشگاها تصفیه شه. که یه بار روز رتبه دادن به حال دوستامون و نقص پرونده‌شون گریه کردیم و یه بار الان با نتیجه مردودیشون....
کسی مردود شده که قرار بود روز اعلام رتبه ها با هم جشن بگیریم.. که چقدر رتبه‌ش خوب شده.. که...
اینا همه درد داره..... یه سال از عمر آدم هیچ بشه درد داره... من شرمنده‌م! من با تک تکشون فقط بلدم حرض بخورم، بغض کنم و اشک بریزم و لعنت بفرستم به این اوضاع آشغال...
ترسوهای بدبخت....


پ.ن: سگ در انتخابات...

۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

از امروز*

یه هفته (چند روز کمتر از هفت روز) هیچ کاری نکردم جز کارایی که دوست داشتم. اسمشو میشه گذاشت همون تفریحی که استاد گفت لازم داری و.. حالا لابد باید بعد از یه هفته پر از شوقِ برگشت باشم. برگشت به کار و تز و...
چرا هیچ خبری از این شوق نیست؟ چرا حتی میترسم زنگ بزنم پژوهشگاه و بپرسم آقای الف اومده که من برم برای ویرایش گزارش؟ یا حتی بترسم که فردا شه و بیفتم روی مقاله‌هایی که دانلود کردم و چند تا درست درمونش رو بخونم؟ چی شد اون شوقی که تو دو تا پست قبل داشتم برای برنامه ریزی حرفش رو زدم؟ اینا همش حرفه، نه؟
نباید بذارم فردا شه. از همین امروز خودمو بندازم توش...

*سلام پرام جان ِ کنکوری ِ عزیز